محمد تقي جعفري

251

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

در خود ، سازندگىها به راه مىاندازد و يك مطلق به وجود مىآورد و چون نمىتواند جمال وجاذبيت معشوق را در درون خويش پهلوى خود خويشتن جداگانه قرار بدهد ، عشق وانجذاب تدريجا شخصيت اولى او را تغيير مىدهد وشخصيت ثانوى در او ايجاد مىكند كه نه خود حقيقى او است و نه معشوق واقعى او ، آنگاه شروع مىكند به سرودن شعر : انا من اهوى و من اهوى انا نحن روحان حللنا بدنا واذا ابصرتنى ابصرته واذا ابصرته ابصرتنا ( من معشوقم هستم ومعشوقم من است ، ما دو روحيم كه در يك بدن حلول كرده‌ايم . وقتى كه مرا ببينى او را ديدهاى و اگر او را ببينى مرا ديدهاى ) . روى اين اصل حماسه ها ورجز خوانىها وتمجيد وتوصيفهاى بىنظير كه تا كنون در بارهء عشق مجازى گفته شده است ، يكى از عوامل محرك شديد به خود پرستى انسانها بوده است كه در جملات زيبا وخوشايند به مغز مردم تحميل گشته است ، زيرا لذت جويى شخصى عبارت است از دريافت خوشى وهيجان مثبت حيات يا روان . لذا به طور قطع مىتوان گفت كه : بشر براى توجيه سود جويى ولذت يا بى خود ، عشق را سنگر بسيار مناسبى ديده و هر موقع هم كه بينايان خردمند موضوع انديشه وعقل وقانون و تكليف را به ميدان كارزار عشق آورده‌اند ، هوا خواهان لذت پرستى وسود جويى چنين پاسخ داده‌اند كه : جنون را است با عشق زور آزمايى خرد را بگوييد عاقل نشيند در اين مورد مىتوان سخنى مانند نظامى هم گفت : جهان بين تا چه آسان مىكند مست فلك بين تا چه خرم مىزند دست و به اين ترتيب از عظمت وارزش وعقل وقانون وتعهد كاسته‌اند ، بدون اين كه عشق مجازى را از تنگناى لذت جويى و خود پرستى بالا ببرند . اين بيت نظامى را هم به خاطر بسپاريد :